تبليغاتX
ناگفته های عاشقانه

ناگفته های عاشقانه
دوستي عشق جدايي
[ 90/10/26 ] [ 0 ] [ کامران ]
چهار رقم آخر تلفن همراهت


ادامه مطلب
[ 90/10/04 ] [ 4 ] [ کامران ]
 

من تا ابد دنبالت میام تا یه روزی برگردی و در آغوشت بگیرم....


حتی اگر توی این دنیا نشد دنیای دیگری هست

 

 که بلا شک با هم خواهیم بود........

 

[ 90/10/02 ] [ 23 ] [ کامران ]
 

هنوز برام با ارزشی این خودتی که از 

روبه رو شدن فرار میکنی...

میخوام ببینمت.

[ 90/09/04 ] [ 0 ] [ کامران ]
برای ورود به مطلب eرمز رو وارد کن رمز اسم یکی

از دوستانت هست که فامیلیش اکباتانی و صمیمیترین دوستت بود

حرف دومش e 


ادامه مطلب
[ 90/03/20 ] [ 21 ] [ کامران ]

[ 90/02/30 ] [ 13 ] [ کامران ]
 

این وبلاگ هم مثل همه وبلاگ های عاشقانه به پایان عمرش رسید/

از همه دوستانی که توی این سال ها همراهی فرمودند ممنونم و آرزوی

موفقت دارم براشون...

و اما..دیگه اثری ازت نمیبینم شاید از اینکه میبینی دیگه بیخیال شدم

احساس خوبی داری..پوزخند..دیگه نمیخوام بازیچه باشم..

شاید هم بازم بلوف میزنم که تحریکت کنم...

نه اینبار دیگه من رفتم توام هر فکری کنی ...

برات آرزوی خوشبختی دارم امیدوارم هرکسی کنارت هست یا خواهد بود

 قدرتو بدونه و مثل

من باعث آزردگیت نباشه/

 خیلی ازت ناراحتم و این هیچوقت از دلم بیرون

نمیره...حسرت بعضی چیزا همیشه تو دلم میمونه...

فراموشت نمیکنم..

خداحافظ.

 

[ 90/01/28 ] [ 10 ] [ کامران ]
 

حرفام همه تکراریه احساس میکنم دیگه بیشتر از این ادامه دادن

 خنده داره....

برای هر طرز فکرتون یه توجیح و یه قانون محکم داری و هرگز

خارج از اون کاری انجام نمیدی...

شاید هم کینه ای هستیو من نمیدونستم؟

واقعا نمیتونم بنویسم و ادامه بدم چون احساس میکنم

اینجا مخاطب خودشو نداره و این حرفا رو نمیگیره.

سخن کوتاه:منطق میگه اثری ازت نیست و پایان اما دلم میگه

منظورم رو میفهمی .میفهمی شمارش معکوس داستان نیست.

........

[ 90/01/22 ] [ 23 ] [ کامران ]
اگر قراره تصمیم بگیری باید باور کنی شمارش معکوس

از همین الان شروع شده...

میدونی چرا اینو میگم ؟ چون نمیخوام تا ابد حسرت چیزی رو بخورم که...

حالا تصمیم با تو....

[ 90/01/21 ] [ 22 ] [ کامران ]
نمیدونم چی بگم که دوست داری بدونی

تا کجا باید دنبال این سراب بدوم...

این جاده جز سکوت به جایی میرسه؟

دیگه به چشمام شک میکنم..

کجایی؟

[ 90/01/18 ] [ 22 ] [ کامران ]
دلم پر از بغض شده...

تورو میخوام

[ 89/11/03 ] [ 14 ] [ کامران ]
همه چیز رو داغون کردم و اینجا رو ترک کردم....

باید برم...

باید یه چیزی رو بفهمم...

میخوام از این قید و بنها رها بشم تا بتونم اوج بگیرم برای  رسیدن

به تو

نشانه ای از تو نمیبینم همین سرعتم را کند میکند و حتی گاهی فکر

برگشت میکنم اما باز هم ادامه میدهم به این

امید که نشانه ای از تو ببینم.حتی غیر مستقیم...

گاهی فکر میکنم تو فراموشم کردی...

[ 89/10/14 ] [ 20 ] [ کامران ]
هر چقدر فکر میکنم بازم نمیدونم چرا حتی

نمیخوای بهم امید بدی...

تنها چیزی که باعث میشد فکر کنم نو هستی همون وبلاگ بود

اما حالا اونم انکار میکنی...

یعنی واقعا فراموشم کردی؟

[ 89/10/14 ] [ 20 ] [ کامران ]
احساس تازه ای توی وجودم موج میزنه احساسی که تجربه اش را نداشتم..

آزادی..

حالا موقه اینه که خودم رو از این زندان اجباری رها کنم ...

برای رسیدن به تو راه درازی پیش رومه اما رویای چشمای دیونه کنندت به من

امید میده...

نمیدونم تو واقعا چه فگری میکنی کجاییو چه کار میکنی..ابنجا میای یا به کل فراموشم کردی

و همه اینا یه سو تفاهم بوده که من فکر میکردم تو باهامی..تو قلبم..تو فکرم..

اگر اینا سو تفاهم بوده پس چرا هنوز نتونستم عشقتو از دلم بیرون کنم...

امروز من دیگه اون پسر بچه ای نیستم که تو میشناختی اما میدونم

همون احساس رو هنوز بهت دارم ..حسی که همیشه زنده بوده.

وقتی که بعد از مدت ها برگشتم اینجا به این امید اومدم که نشانه ای از تو ببینم...

حالا از امروز بازم چشم براه اینم که بازم یه جوری بهم برسونی که هنوز باهامی...

لحظه به لحظه به یادتم حتی اگر منو فراموش کرده باشی بازم تا آخر عمر عشقتو پرستش

میکنم چون این تنها دلیل وجودمه..

گذشت زمان همه چیز رو تغییر داده ..از لحظه ای که تنهام گذاشتی

تا حالا روزی نبوده که منتظر خبری ازت نباسم یا از کاری   برای نزدیک

شدن به تو و خواسته هات دریغ کنم...

من به تو ایمان دارم و به احساست و تصمیماتت احترام میذارم و میدونم که

 

هر وقت صلاح بدونی که این فاصله باید برداشته بشه عشقتو از

من دریغ نمیکنی..

همیشه با خودم فکر میکردم که داشتن تو لیاقت میخواد و من

برای رسیدن باید خیلی بیشتر سعی کنم...

این روزا افکار منفی دوباره برگشتند و خبر از بی وفایی و فراموش شدن میدهند

اما من میدونم تو مثل همیشه رو بدیها خط میکشی

هرطور شده خبری از خودت بهم میرسونی..

 

[ 89/10/14 ] [ 20 ] [ کامران ]
درباره وبلاگ

میدونی چرا آخر همه دوستی ها جداییه؟چون دوستی یه اتفاق و جدایی قانونش.
اینا دست نوشته های یه عاشق که با روزای زیبا اما کوتاه با هم بودن ها شروع شد اما بازی سرنوشت عشقش رو ازش گرفت و به جای اون یک دنیا غم توی دلش کاشته/افسوس عمر روزای باهم بودن کوتاه بود و صد افسوس که عمر روزهای جدایی بی انتها.. من خیلی تلاش کردم تا قانون جدایی رو بشکنم اما انگار قرار نیست هرگز مجنون به لیلی برسه ..نمیدونم پس چه حکمتی تو کار خداست که این عشق رو توی دل بندهاش گذاشته.
امکانات وب